|
روی ماه خداوند را ببوس
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 :: 19:9 :: نويسنده : معین
سلام. والا من که دیگه خسته شدم... از یکماه قبل انتخابات که تو دانشکده ملت به موضع گیری سیاسی من پی بردن ، خفم کردن! دست از سرم بر نمی داشتن! البته منم دست از سرشون بر نمی داشتم ولی خوب بالاخره انتخابات رسید و رای دادیم و گفتیم هرکی شد دیگه شده و تموم می شه و راحت میشیم و ... اما انگار این انتخابات نمی خواد دست از سر ما بر داره! خسته شدم دیگه ... زدن دانشگاهمون رو خسارت زدن و ۲۵۰۰۰۰۰۰۰۰ ضرر زدن ... یه امتحان دیگه داشتم که برم به استقبال تعطیلات تابستانی ، اما روز قبلش اعلام شد به علت این اغتشاش ها افتاد به ۱۰ تیر! والا من دیگه خسته شدم... بُریدم... دلم می خواد برم یه کم والیبال بازی کنم ... اما حیف که جور نشده ... تیم ملیمون هم که خراب کرد و دیگه بعیده بره جام جهانی... آخه کسی نیست به این اختاپوسهای آقازاده نام که چنبره زده بودن رو مملکت ما بگه بابا دست از سر ما بر دارین... بذارین یه نفس راحت از دستتون بکشیم! زندگیم رو غلتک نیست ... آرام نیست ... ذهنم مشغوله ... نمیدونم می خوام چیکار کنم ... نمی دونم به کجا می خوام برسم ... یعنی آخرش چی میشه؟ دلم می خواد روی ماه خداوند رو ببوسم و بگم خداجون نوکرتم .... اللهم عجل لولیک الفرج -------------------------------------------------- تحت المتن : ندارد درباره وبلاگ ![]() ما شبی دست برآریم و دعائی بکنیم غم هجران تو را چاره ز جائی بکنیم دل بیمار شد از دست رفیقان مددی تا طبیبش به سر آریم و دوائی بکنیم ------------------------------------- کاش بتوانم آن باشم که او می خواهد.... ای کاش!!!! پيوندها |
|