تبليغاتX
روی ماه خداوند را ببوس
روی ماه خداوند را ببوس
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 :: 7:46 ::  نويسنده : معین
سخنان شخصی را نقل مي كنم كه در مراسم تدفين دوستي سخن مي گفت.

 او به تاريخ هاي حك شده روي سنگ قبر اشاره كرد .از تولد ... تا مرگ

 

 ابتدا تاريخ تولدش را به خاطره ها آورد و از تاريخ بعدي با اشك ياد كرد. اما گفت آنچه بيش از اين دو اهميت دارد خط فاصله ميان اين دو تاريخ است .

 

آن خط فاصله نشان دهنده ي دوراني است كه روي زمين زندگي كرده است ... و اكنون تنها كساني كه اورا دوست داشتند مي دانندكه آن خط كوتاه چقدر مي ارزد.

 

مهم نيست چقدر دارايي داشته باشيم ، اتومبيل ، خانه ، پول نقد ، مهم اينست كه چطور زندگي كنيم و چقدر ديگران را دوست بداريم .

 

مهم اينست كه آن خط فاصله را چطور بگذرانيم .پس به اين خط طولاني و دشوار فكر كنيد...

 

آيا در اين مسير چيزي است كه بخواهيد تغييرش دهيد؟

 

چرا كه هرگز نمي دانيد چه مدت زمان برايتان باقي مانده است تا آن را اصلاح كنيد.كاش مي توانستيم سرعت مان را كم كنيم تا بفهميم چه چيزي حقيقي و چه چيزي واقعي است ، و سعي كنيم بفهميم ديگران چه احساسي دارند.ديرتر به خشم بياييم و بيشتر قدرداني كنيم .

اطرافيانمان را دوست بداريم ، خيلي بيشتر از گذشته ،اگر به يكديگر احترام بگذاريم و به هم بيشتر لبخندبزنيم ...

 

و يادمان باشدكه اين فاصله بخصوص ممكن است خيلي كوتاه باشد در نتيجه وقتي درباره شما مي گويند و اعمال زندگي تان را بازگو مي كنند ... به نحوه اي كه خط فاصله تان را گذرانده ايد مباهات خواهيد كرد.

از نویسنده ناشناس

--------------------------------------------------------------------------------

تحت المتن : خیلی سرم شلوغه... ببخشید!

شنبه چهارم آبان 1387 :: 18:10 ::  نويسنده : معین

سلام و صد سلام

داشتم یه وبگردی ( یا همون وبلاگ گردی) کوتاه می کردم که این داستان رو خوندم. راستش خیلی منو به فکر فرو برد. آیا واقعا عشق این است؟

خودم بیشتر روی داستان فکر می کنم و انشاالله اگه به نتیجه ی خوبی رسیدم در موردش می نویسم!

و اما این هم داستان:

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
 شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

------------------------------------------------------------------------

تحت المتن: لازم به تذکر است من از ذکر این داستان هرگز موافقت خودم رو با تعابیر این داستان بیان نکردم!

هدف شنیدن نظرات دوستان و جمع بندی آنهاست...

 
درباره وبلاگ

ما شبی دست برآریم و دعائی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جائی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوائی بکنیم
-------------------------------------
کاش بتوانم آن باشم که او می خواهد....
ای کاش!!!!
پيوندها