تبليغاتX
روی ماه خداوند را ببوس
روی ماه خداوند را ببوس
جمعه بیست و ششم مهر 1387 :: 20:57 ::  نويسنده : معین

ما درره دوست نقض پیمان نکنیم              گـر جان طلبـد دریغ از جان نکنیم

دنیا اگــر از زیبـارویــان لبریز شـود             ما پشت به دوستان قدیمی نکنیم

------------------------------------------------------------------------------------------

تا حالا شده از دیدن یه عده آدم اونقدر خوشحال بشین که ندونین باید چی بهشون بگین؟!!
 من این حس رو توی این سفر آخر که رفتم تهران تجربه کردم!

آخه آخرهفته ی قبل یعنی همین چهارشنبه و پنجشنبه که گذشت من برای کنفرانس شبکه ی ارتباطات سیار رفتم تهران. کنفرانس توی دانشگاه شریف برگزار می شد. خود کنفرانس به کنار ، یکی از بهترین روزهای زندگیم رو با دیدن دوستای قدیمیم گذروندم. نمیدونین چه حسی بهم دست داد . دوستایی که 5 سال بود ندیده بودمشون و ازشون خبر نداشتم.

یکی از اونا محمد خ. بود که تا سال سوم دبیرستان روی یه نیمکت با هم مینشستیم و از پیش دانشگاهی رفت یه کلاس دیگه و بعدش هم با رتبه ی 86 رفت مکانیک شریف و الانم ترم اول کارشناسی ارشد شریف بود. چه خاطراتی که با دیدنش برام زنده شد!

رضا ک. که اونم با رتبه ی 50 رفت برق شریف و اونم ترم اول کارشناسی ارشد برق بود اونجا... لحظه ای که رضا رو توی محیط دانشگاه دیدم و اون من رو نشناخت (آخه من خیلی تغیر کرده ظاهرم نسبت به 5 سال پیش!) هیچوقت یادم نمیره ...

پویان ف. ( اینم برق میخوند ترم 9 بود) هم که منو دید شناخت و اومد سلام کرد ولی من هرچی فکر کردم اسم و فامیلش یادم نیومد!

حمید ص. هم به طور اتفاقی توی مسجد دانشگاه دیدمش . حمید هم هوافضا میخونه اونجا و ترم  هفته ...

یه تعدادی از دوستان رو هم توی خوابگاه رفتم و دیدمشون از قبیل : محمد م. (ریاضی و مهندسی مکانیک ترم 9) امین آ. ( برق ترم 9) فرهاد ف. (عمران ترم 9) محمد رضا د. ( کارشناسی برق و ارشد اقتصاد) جواد (ارشد مکانیک) سجاد ن. (ارشد هوش مصنوعی) ...

اون شب که توی خوابگاه بودم برام یکی از بهترین و پرخاطره ترین شبهای زندگیم بود. نمی دونین چقدر خاطرات دوران دبیرستان برام زنده شد. خاطراتی که کم کم داشت به فراموشی سپرده می شد...

دلم نمیخواست از اونجا بیام بیرون ولی خوب چه میشه کرد؟ باید بر میگشتم اصفهان...

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 :: 1:2 ::  نويسنده : معین

از علمايي كه بوي تعفنشان اهل جهنم را مي آزارد، نباش!
شب گذشته اسامي كتب عرفاني را پرسيدي. دخترم! در رفع حجب (حجاب ها) كوش نه در جمع كتب، گيرم كتب عرفاني و فلسفي را از بازار به منزل و از محلي به محلي انتقال دادي يا آنكه نفس خود را انبار الفاظ و اصطلاحات كردي و در مجالس و محافل، آنچه در چنته داشتي عرضه كردي و حضار را فريفته معلومات خود كردي و با فريب شيطاني و نفس اماره خبيث تر از شيطان، محموله خود را سنگين تر كردي و ملعبه ابليس مجلس آرا شدي و خداي نخواسته غرور علم و عرفان به سراغت آمد كه خواهد آمد. آيا با اين محموله هاي بسيار، به حجب افزودي يا از حجب كاستي؟ خداوند «عزوجل» براي بيداري علما، آيه شريفه «مثل الذين حملوا التوراه...» (سوره جمعه-آيه 5) را آورده تا بدانند انباشتن علوم- گرچه علم شرايع و توحيد باشد- از حجب نمي كاهد، بلكه افزايش دهد و از حجب صغار، او را به حجب كبار مي كشاند.
نمي گويم از علم و عرفان و فلسفه بگريز و با جهل عمر بگذران، كه اين انحراف است، مي گويم كوشش و مجاهده كن كه انگيزه، الهي و براي دوست باشد. و اگر عرضه كني، براي خدا و تربيت بندگان او باشد نه براي ريا و خودنمايي كه خداي نخواسته، جزو علماي سوء شوي كه بوي تعفنشان اهل جهنم را بيازارد.

نامه امام خميني به خانم فاطمه طباطبايي- صفحات 9و 10

---------------------------------------------------------------------------------------------

تحت المتن : خوب از پست قبلی مطمئن شدم که جنس ذکور کمتر به وبلاگ من سر میزنه! برای همین هم این پست رو برای خواهران محترم گذاشتم تا استفاده ببرن... ( البته برای همه مفیده ولی خوب چون مخاطب واقعی این متن یه زن بوده من انتخابش کردم)

تحت المتن ۲ : دارم فردا میرم تهران برای کنفرانس شبکه ی مخابراتی موبایل ( Mobile Communication Network  ) که توی دانشگاه شریف برگزار میشه.

برای همگی آرزوی موفقیت دارم...


 

جمعه نوزدهم مهر 1387 :: 23:43 ::  نويسنده : معین
سلام.

این بار میخوام یه پست بذارم مردونه. یعنی اینکه مخاطب من تو این پست ذکور گرامی هستن ...
نمیدونم همتون این قسمت اخیر سریال یوسف پیامبر رو دیدن یا نه؟ امیدوارم دیده باشین چون واقعا زیبا ساخته شده بود.

خوب برم سر این سوال که هدفم از گفتنش فقط اینه که ببینم چه جوابهایی میگیرم! این قسمت سریال منو خیلی توی فکر برد. واقعاً عظمت یوسف رو نشون داد .

با دیدن این قسمت فهمیدم بیخود نیست اسم این داستان شده "احسن القصص"

خوب دوست من

شما هم خودت رو بذار یه جای یوسف و فرض کن خدا چنین امتحانی بخواد ازت بگیره ( البته ۱۰۰ مرتبه ازین آسونتر...)

تو بودی چیکار میکردی؟

به قول یکی از دوستام : " خداجون چاکرتیم... امتحانهایی که ما تحملش رو نداریم از ما نگیر"

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

تحت المتن : خداییش من یکی که نمیدونستم تو اون صحنه یه بچه به سخن میاد و قضاوت می کنه! خیلی برام جالب بود...

 

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 :: 0:51 ::  نويسنده : معین

یک ناخدای تحصیلکرده و یک خدمه پیر بیسواد در یک کشتی با هم کار می­کردند. پیرمرد هر شب به کابین ناخدا می­رفت و به حرفهای او گوش می­داد.

یک روز ناخدا از پیرمرد پرسید: آیا درس زمین شناسی خوانده است؟ پیرمرد پاسخ داد: نه. ناخدا گفت: پس تو یک چهارم عمر خود را از دست داده­ای. پیرمرد خداحافظی کرد و در حالی که به اتاق خود می­رفت با خودش به این فکر می­کرد که ناخدا فرد تحصیلکرده­ایست و حتماً چیزی که در مورد آن صحبت می­کند واقعیست. پس من یک چهارم عمرم را از دست داده­ام.
شب بعد ناخدا از او پرسید: در مورد علم هواشناسی چیزی می­دانی؟
پیرمرد: نه
ناخدا: پس تو نیمی از عمر خود را از دست داده­ای.
پیرمرد ناراحت شد و دوباره با همان افکار به اتاق برای خواب رفت.
شب بعد باز ناخدا پرسید: آیا در مورد علم دریا شناسی چیزی می­دانی؟
پیرمرد: نه
ناخدا: پس تو سه چهارم عمر خود را از دست داده­ای!
پیرمرد آن شب را نیز ناراحت به اتاق خود برگشت. ولی صبح زود به سراغ کابین ناخدا رفت و از او پرسید: در مورد علم شناشناسی چیزی می­دانی؟
ناخدا: نه! شناشناسی؟
پیرمرد: بله. پس تو تمام عمر خود را از دست داده­ای، چون کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است. خداحافظ

اکثر اوقات ما انسانها همانند ناخدا هستیم و مردم اطرافمان را آن پیرمرد می­پنداریم. به تحصیلات، شغل، مقام، دانسته­ها و تجربیات خود می­بالیم و فکر می­کنیم دیگر به مشکلی بر نخواهیم خورد. در حالی که روزی ممکن است قایق ما هم به صخره برخورد کند و فقط علم شناشناسی به دادمان برسد...

دیگران را کوچک نشماریم

پنجشنبه چهارم مهر 1387 :: 0:42 ::  نويسنده : معین

سلام

تابستانی متنوع ، تابستانی به دور از محیط درس و دانشگاه ! برای من تابستانی بود به یاد ماندنی چون از این تابستان خاطرات زیادی توی دفترچه خاطرات ذهنم ثبت شد.

دلم میخواد تو این پست از مخاطبینم بنویسم. کسایی که به بنده لطف داشتن و تو این چند وقت با نظراتشون بنده رو یاری کردن و من هم از مطالب و نوشته هاشون واقعاَ استفاده می بردم.

خوب از بزرگتر شروع کنم و از کسی که خیلی برام عزیزه ..." آقا سید ابراهیم" عزیز که آشناییم باهاش به چندین سال میرسه و من رو به زدن وبلاگ ترغیب کرد ، ولی خودش ما رو تنها گذاشت...

بعدش میرسم به "حامد" دوست خوبم که آشناییمون به 8 سالی میرسه ! یواشتر بگم که پررو نشه ولی خیلی دوستش دارم ، چندروز نبینمش دلم براش تنگ میشه ...

"ایمان"  (یا همون آی دیانا ) هم که دیگه نگو . ایمان جون نوشته هاش یه سبک خاصی داره اگه دوست دارین برین خودتون ببینین...

"قاصدک" که واقعا با خوندن متن های زیباش بیش از پیش شناختمش . آشنایی من با قاصدک بیشتر از 20 ساله ! (به کسی نگین آخه نوه ی مادربزرگمه ! )

"دختران مهتاب " خانمها سیده آشنا ، آذرماهی و بانوی اردیبهشت که ازشون مهتابی بودن رو یاد گرفتم . هرچند دیگه کمتر به ما سر میزنن ولی خوب از اینکه باهاشون آشنا شدم خیلی خوشحالم . وبلاگشون روهم هرکی ندیده بره ببینه ، ضرر نمیکنه...

آخ "جواد " رو یادم رفت بگم . جواد که کارش حرف نداره . آدم بسیار پرجنب وجوش و فعال . تو هرزمینه ای بخواین براتون حرف برای گفتن داره .من تو سفر مشهد یه نصف روزی تقریبا باهاش بودم . خیلی آدم جالبیه . اگه نمیشناسین جواد رو حتما پیشنهاد می کنم به وبلاگش یه سربزنین هر چند بعید می دونم از مخاطبین من کسی باشه جواد رو نشناسه...

خوب نوبتیم باشه نوبت "سید مسلم " ( همون مسلم خودمون ) هستش که چند سالی هست ندیدمش (فکر کنم خیلی بزرگ شده باشه !) و ازش تو این مدت یاد گرفتم که با هرچیزی میشه شوخی کرد... (مسلم جون به دل نگیر اینو خودمم شوخی کردم !)

نوبت می رسه به یکی از دوستای خوبم که تا حالا ندیدمش .  "فرهاد"  رو میگم . فرهاد جون سلام منم به همسر گرامی برسون

"گاما" رو نگفتم که خیلی نظرات قشنگی میده . نسبت به بنده هم خیلی لطف داره و ازین که باهاش آشنا شدم خیلی خیلی مسرور و مشعوفم... وبلاگش هم پر از شعره و عاشق شعر و شاعریه .

"زینب خانم " که یکی از اکتیو ترین هاست. دفترچه خاطرات عمومیش تقریبا روزی یه بار آپ میشه و مطالبش هم اکثراّ خوندن داره از آشنایی با ایشون هم کمال امتنان رو مزید دارم...

از" کشکول روح الله خبازی علوی " براتون نگفتم که فوق العاده س . از اون وبلاگهای پربار که اگه مطالبش رو بخونی هم به درد دنیات می خوره هم آخرت ...

"سیده خانم کوچک" و وبلاگش و یه نثر دلنشین  که همه رو میخکوب میکنه ( هرکی شک داره می تونه خودش بره ببینه ...)

"مرضیه" خانم هم که آپ نمی کنه نمیکنه بعد یه دفعه یه آپ میذاره ان (به کسر الف ) خط ولی خوب پربار و تاثیر گذار مینویسه .

"احمد" هم که پسر عمه خودمه و به تازگی اومده به جمع اضافه شده ... خیلی خوش اومدی احمد جون

"مریم" خانم و اون یکی "مریم" خانم که به بنده خیلی لطف دارن و اون مریم خانم دومی نظراتش اکثراَ بالاتر از 15 خط وسرشار از خاطره و .. هستش . من که از نظر دادن هاش خیلی خوشم میاد .

سرکار خانم "زرایر" خانم که ایشون هم به همراه برادرزاده و خواهرزادشون مینویسن و هوای برادر زاده و خواهرزاده رو خیلی دارن... (از تنوعات وبلاگشون هم تغیرات زیاد در قالب وبلاگه )

"زهرا" خانم که نامه های عاشقانه و زیباش به خدا رو میتونین برین و بخونین و لذت ببرین ...

دیدین چی شد؟ حواسم به اصفهانی ها نبود . "مهتاب" خانم  که از هم دانشگاهی ها هستن و احترامشون واجب ...

مینا " و "رویا" هم که وبلاگ های قشگی دارن و مطالبی مفید برای سنین نوجوان و تازه جوان و همینطور بزرگسال مینویسن . به "نسیم" هم پیشنهاد میکنم که با این هم سن و سالهاش آشنا بشه

حواس که برا آدم نمیمونه. یه نفر رو یادم رفت بگم اونم "پیام" بود. پیام جون به خدا اینقدر ها هم بی معرفت نیستم .

"سجاد" رو هم داشت یادم می رفت که شعر زیاد مینویسه تو وبلاگش. اونم شعرهای قشنگ قشنگ...

(آخ جون بازم چند تا به پسرها اضافه شد... حواسم نبود!)

----------------------------------------------------------

تحت المتن 1 : این واژه ی تحت المتن رو همین الان از خودم ساختم .

تحت المتن 2:  الان که میخواستم از افرادی که تو این مدت از نوشته هاشون استفاده می بردم و  بهم سر میزدن و من بهشون سر میزدم نام ببرم ،  خودم هم به این نکته پی بردم که اکثراَ از خواهران محترم هستن. از کلیه برادران عزیز معذرت میخوام ،  خوب خودتون سر نمیزنین !  بخار هم ازتون بلند نمیشه! اما خوب از این به بعد جبران می کنم

تحت المتن 5/2 : دوستان دیگه هم هستن که توی لینک هام هستن و نسبت به بنده لطف دارن و من اینجا ازشون اسم نبردم. از اونا هم تشکر میکنم .

تحت المتن 3 : از عزیزانی هم که تبلیغ وبلاگشون اینجا شد خواهشمندم مبلغ دلخواه خود رو به شماره حساب من در بانک واریز نمایند و فیش اون رو برام توسط نمابر ارسال نمایند تا در قرعه کشی شرکت داده شوند

تحت المتن 4 : خواستم یه کم از جدیت وبلاگم بکاهم و این پست هدفی جز این نداشت...

تحت المتن 5 : عکسی که میبینین به مناسبت روز جهانی قدس گذاشتم.

تحت المتن 6: التماس دعا

درباره وبلاگ

ما شبی دست برآریم و دعائی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جائی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوائی بکنیم
-------------------------------------
کاش بتوانم آن باشم که او می خواهد....
ای کاش!!!!
پيوندها