|
روی ماه خداوند را ببوس
از خاطرات این سفر هیچ نگویم به جز : شبی در اطراف ضریح در حال له شدن بودم ، پدری را دیدم که دختر 5 ساله اش را ( البته حدس می زنم 5 ساله !) بر روی دست بالا برده بود . دختر بچه ی گریان (و وحشت زده !) دست به دست به ضریح رسید و آن را بوسید... چند لحظه بعد پدر را دیدم که صورت دخترش را می بوسید و به او تبریک می گفت . مکالماتی که بین آن دو رد و بدل می شد و من شنیدم : دخترم زیارتت قبول ! مادرت هم نتونست این کار رو بکنه... تبریک میگم! تو تونستی ضریح رو ببوسی... زیارتت قبول! و دخترش را مدام می بوسید... آیا واقعا زیارت امام ، بوسیدن این چهارگوش فلزیست؟؟؟ ای کاش دیگر این طرز تفکر را به کودکانمان القا نمی کردیم! ------------------------------------------------------------------------------- پیوست یک : دعاگوی همه ی شما دوستان بودم ! همراهان من هم تو این سفر حامد (وای دلم...!) و ایمان ( دنیای قشنگ نو) بودند . از این دو عزیز هم از این که تو این چند روز من رو تحمل کردند تشکر می کنم . خیلی اذیتشون کردم ... پیوست دو : تو این سفر تنی چند از دوستان مشهدی را هم زیارت کردیم از جمله آقا جواد گل و دوست خوبش محمدرضا و همچنین آقا سید ابراهیم عزیز که همیشه یکی از بهترین و عزیزترین دوستام بوده . از این عزیزان هم به خاطر مهمان نوازی و محبتی که به ما داشتن تشکر می کنم . دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 :: 0:13 :: نويسنده : معین
اللّهم انّی وَقَفتُ عَلی بابٍ من اَبوابِ بُیوتِ نبیِّکَ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ آلِه و قَد مَنَعتَ النّاسَ اَن یَدخُلوُا الّا بِاِذنِه فَقُلتَ یا اَیُّهاَ الَّذینَ آمنوُا لا تَدخُلوُا بُیوُتَ النَِبیِّ اِلّا اَن یُؤذَنَ لَکُم... ای امام رئوف... ای امام شهید... ای امام غریب... به سوی بارگاهت می شتابم. با کوله باری از گناه و رو سیاه به سوی بارگاهت می شتابم. به امید شفاعت تو ... به امید دستگیری تو... به سوی بارگاهت می شتابم. به سوی بارگاهت می شتابم ... - هی معین به کجا چنین شتابان؟ ... هیچ کاری فراموش نکردی؟ نه فکر نمی کنم! بلیط که گرفتم . (سه شنبه ساعت 7 بعد از ظهر...) وسایلم رو هم دارم جمع می کنم ... هر چیزی می خوام با خودم ببرم رو یادداشت کردم تا چیزی از قلم نیفته... - بازم فکر کن... باور کن چیزی به ذهنم نمی خوره! - دفعه های قبل که می رفتی مشهد ... ورودی باب الرضا ... با خودت چی می گفتی؟ با خودم؟! ... نمی دونم! - واقعاً که...! خوبه این اول برات نوشتم و تو نمی بینی! وای خدای من ... یادم اومد. منو ببخش ! از بس سرم به کارهای دنیوی مشغوله! هر بار به خودم میگم که دفعه ی دیگه یادم نره ولی چه کنم که باز...! - خوب بگو ببینم اگه یادت افتاد... هر سال وقتی از ورودی باب الرضا وارد می شدم چشمم به تابلویی که نصب شده بود می افتاد . اذن دخول بود . می خوندمش ... اِنِی اَستَأذِنُکَ یا رَبِّ اَوَّلا وَ اَستَأذِنُ رَسوُلَکَ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ ثانیاً وَ اَستَأذِنُ خَلیفَتَکَ الاِمامَ المَفروُض عَلَیَّ طاعَتُهُ علیِّ ابنِ موُسیَ الرِّضا عَلَیهِ السَّلام و المَلائِکَةَ المُوَکَّلین بِهذِهِ البُقعَةَ المُبارَکَةِ ثالثاً ءَأَدخُلُ یا رَسولَ اللهِ ءَأَدخُلُ یا حُجَّةَ اللهِ ءَأَدخُلُ یا ملائِکَةَ الله ِ المُقَرَّبینَ المُقیمینَ فی هذَا المَشهَدِ فَأذَن لی یا مَولایَ فِی الدُّخولِ اَفضَلَ ما أَذِنتَ لِاَحَدٍ مَن اَولیائِک فَاِن لَم اَکُن اَهلاً لِذلِکَ فَانتَ اَهلٌ لِذلکَ... با خودم می گفتم حالا که من اومدم مشهد ، از ورودی حرم وارد هم شده ام و دارم وارد صحن می شم دیگه یه کم دیر نیست برا این اجازه؟ مگه می شه من نا لایق تا اینجا بیام و امام بهم اجازه نده؟ امام رضا که اینقدر رئوفه! با خودم می گفتم خوب شاید همین که تا اینجا اومدم خود امام رضا میخواستن و اجازه رو قبل از این که ازشون بگیرم خودشون دادن... ولی خوب بازم احساس شرم می کردم . ای امام عزیز... ای امام شهید ... ای معین ضعفا ... این بار می خواهم از همینجا یعنی اصفهان ازت اجازه بگیرم . خدایا اول از تو اجازه می گیرم و سپس از رسولت و نیز از جانشین پیغمبرت امام واجب الاطاعه علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) و سوم فرشتگانی که بر این بقعه ی مبارک موکّلند. ------------------------------------------------------------------------------ پی نوشت 1: من انشاء الله اگه امام رضا لایق بدونن دارم سه شنبه می رم به سمت مشهد ... شاید تو این مدت کمی که با شما دوستان عزیز همراه بودم حرفی زده باشم و یا نظری داده باشم که موجب دلخوری شده باشه! امیدورام منو ببخشین! پی نوشت 2 : انشاالله تو مشهد هم سعی می کنم سر بزنم! بالاخره کافی نت پیدا میشه اونجا...! ودر آخر هم از همگی شما دوستان عزیز یه خواهشی دارم :
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 :: 18:49 :: نويسنده : معین سلام این آخرین اثرم هستش که سال 1382 نوشتم : ( چون توی قاب بود و سایزش بزرگ بود نشد اسکنش کنم و با موبایلم ازش عکس گرفتم... اگه زیاد کیفیت نداره می بخشید.)
. شعرش خیلی به دلم نشست . امیدوارم هم از خطش هم از شعرش خوشتون بیاد:
من برگشتم. من برگشتم با کلی خاطره . با کلی تجربه . بگم یا نگم؟... نمیدونم ! بذارین تا بگم. البته همش رو اینجا نمی گم. کاملش رو تو ادامه مطلب میذارم . هرکی دوست داشت و وقت داشت بخونه . سفر آغاز شد. جاده ی اصفهان به سمت خوانسار... صرف صبحانه تو امامزاده ای توی بیدهند ( یکی از روستاهای خوانسار) و بعدش حرکت بسوی خمین . خمین.... اسمش رو خیلی شنیده بودم اما تا حالا ندیده بودم. بیت تاریخی امام خمینی (ره)...
این اولین خاطره که تو ذهنم موند... ظهر شده بود . رفتیم به سمت اراک . مصلی بیت المقدس اراک ... چه عظمتی... اما حیف که نشد حتی نمازمون رو اونجا بخونیم آخه جایی برای وضو و مایحتاج قبل از آن پیدا نکردیم...
اینم دومین خاطره.... 3 ساعتی اراک بودیم . اما همین حد براتون بگم که 2 ساعتش رو سردرگم تو خیابوناش گشتیم تا یه مسجد پیدا کنیم که درش باز باشه... اما حیف که نشد. آخرش به یه رستوران پناه آوردیم... خوب اراک رو می گفتم . نه اونو که گفتم ... بریم ادامه... ادامش میشه ملایر شهری که همیشه فکر میکردم تو استان لرستان واقعه ولی تو این سفر فهمیدم مال همدانه...( نمیدونم چرا این فکر رو میکردم..!
دیگه تا همدان چیزی نمونده بود. هدف همدان بود... هدف... هدف... چه واژه ی آشنایی... آهان یادم اومد قبلا در موردش نوشته بودم... خوب چی می گفتم؟ هدف رو میگفتم؟ نه بابا اون رو که تو پستهای قبلی گفتم.. همدان رو میگفتم. خوب بالاخره رسیدیم به همدان . شهری که در نظر من بسیار بزرگتر از اینی که دیدم میومد اما مثل همیشه اشتباه می کردم . اونقدر ها هم بزرگ نبود ... اینم یه تجربه ی دیگه... شب شد . سکونت توی چادر توی پارک ....( اسمش رو یادم نیست ولی کنار دانشگاه بو علی بود ) راستی از پشه های همدان تشکر می کنیم ولی از کلاغ هاش نه... صبح نذاشتند ما بخوابیم ! فکر کنم ادامش رو تو ادامه مطلب بذارم بهتر باشه... هرکی دوست داشت و وقت داشت بخونه . عکس های قشنگ و زیبایی هم توش هست . اینم بگم اصل تجربیات و خاطرات از اینجا به بعده... ادامه مطلب ... یکشنبه ششم مرداد 1387 :: 15:57 :: نويسنده : معین
سلام به همه ی دوستان و عزیزان همراه ! با اجازه ما رفتیم بریم سفر .
چهارشنبه دوم مرداد 1387 :: 10:3 :: نويسنده : معین ...یواش یواش همه چیز داره برام روشن میشه. حتی وزن کارها رو هم می تونم حس کنم. مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان می مونه ، فقط باید نگاهت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده . به همون چند متر جلوتر ماشین . به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی. با کسی نباید حرفی چیزی بزنی . به چیزی نباید گوش بدی . باید هرچی توی اون خراب شده ی پایین کوه می گذشته رو فراموش کنی . اگه این طوری ادامه بدی یواش یواش پیچ های سخت خودشون رو نشون می دن و هیچ خطری هم در کار نیست اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی . یا می افتی ته دره و یا می کوبی توی کوه. خب ، نمیگم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم خونه ، توی عباس آباد ، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز . انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد. اون جا بود که گفت: مرده شوی همه ی دنیا و آدمهای کثافتش رو ببره . گفت دلش می خواد یه مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه . من چیزی نگفتم . تعجب هم نکردم چون از این جور مسافرها زیاد دیده بودم . توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دوسال پیش شوهرش به اون گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی بر می گرده . گفت شوهره یه لات بی سر وپا بوده و الان دو ساله که اون و سه تا بچه هاش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت : مطمئنه که دیگه اون عوضی بر نمی گرده . بهش گفتم : اگه این حرفا رو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه ای نمی خوام . بهش گفتم من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم اون رو هرجا که بخواد برسونم . گمونم می خواستم کار خوبی کرده باشم. پرسید: "گفتی واسه چی این کار رو می کنی؟!" گفتم: "برای رضای خداوند." بعد یهو ریسه رفت. اون قدر بلند بلند خندید که پیشونیش خورد به داشبورد ماشین. بهش گفتم فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم . گفت: "اتفاقا خیلی خنده دار بود." گفت: " چه طوره به اون خداوندت بگی از توی آسمونش چند تا اسکناس سبز واسه ی این بی چاره بفرسته پایین." این رو گفت و دوباره خنده اش گرفت. بعد جدی شد و گفت: "مشکل من و سه تا توله م با بخشش صنار کرایه حل نمیشه ، جوون . " بعد چادرش رو روی شونش انداخت و گفت: " ببینم تو نمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره . هم تو خوش بگذرون هم من چند تومن گیرم میاد . گمونم این طوری خداوند تو هم راضی راضی باشه . قبوله؟" توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تا حالا چیزی در مورد خدا شنیده ای؟ گفت: " یه چیزایی شنیده ام اما چیز زیادی ندیده ام ، اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه . خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده اند . گمونم خدا هم چیز زیادی از من نشنیده!" بعد شیشه ی ماشین رو پایین آورد و گفت : " اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمی کرد. اگه شنیده بود که واسه یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم." بعد بغضش گرفت. گفت: " اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم می رم خرید." کنار خیابون نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هرچه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستاش . حتی پول خرد ها رو هم گذاشتم توی دستاش . گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمونش این ها رو انداخته پایین . مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید . از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از این که در رو ببنده گفت: " از طرف من روی ماه خداوند را ببوس!" چند خیابون که رفتم حس کردم حالم خوب نیست . ربطی به قضیه اون زنه نداشت .حس کردم همین نزدیکی ها کسی می خواد بمیره و داره از من کمک می خواد. معلومه کسی نمی خواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم . حتی بعضی وقتها صدایی هم می شنیدم . انگار از ته چاه . صدا مثل وزوز مگس یا ناله ی جیرجیرک بود . بعد که صدا کلافه ام کرد ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم. صدا انگار از گوشه ی پیاده رو می اومد. رفتم کنار پیاده رو گوشهام رو تیز کردم .کمی جلوتر حفره ی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم . انگار صدا از توی حفره بود. توی حفره رو نگاه کردم .سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هرچه دست و پا می زد نمی تونست برگرده. تکه ای غذا توی دهنش بود و اون رو رها نمی کرد.دستم رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یک راست رفت به سمت سوراخی که کمی اونطرف تر بود. جایی که چند تا سوسک کوچیک منتظر مادرشون وایساده بودند. ----------------------------------------------------------------------------- بخشی از رمان روی ماه خداوند را ببوس! نوشته ی مصطفی مستور درباره وبلاگ ![]() ما شبی دست برآریم و دعائی بکنیم غم هجران تو را چاره ز جائی بکنیم دل بیمار شد از دست رفیقان مددی تا طبیبش به سر آریم و دوائی بکنیم ------------------------------------- کاش بتوانم آن باشم که او می خواهد.... ای کاش!!!! پيوندها |
|