تبليغاتX
روی ماه خداوند را ببوس
روی ماه خداوند را ببوس
جمعه بیست و هشتم تیر 1387 :: 16:17 ::  نويسنده : معین

ذره را تا نبود همت عالی حافظ                     طالب چشمه ی عالی درخشان نشود

-  باید هدفهای بزرگ داشته باشیم نه آرزوهای بزرگ

علی (ع) : ازین بپرهیزیم که خود را به دست آرزو بسپاریم زیرا به آرزو نشستن و دست از  تلاش کشیدن، نشانه ی عجز و ناتوانی است!

 -  بذارین تا یه حدیث زیبا از پیامبر اکرم (ص) براتون بنویسم :

برای دنیایتان آنگونه زندگی کنید که گویا 100 سال زندگی می کنید و برای آخرت آنگونه زندگی کنید که گویا هر لحظه می خواهید بروید.

- دوستان این رو بدونید که هدف هرچه بزرگتر شود از انسان دور تر می شود. علی (ع) می فرمایند: بزرگ فکر کن و کوچک عمل کن!

یه ضرب المثل خارجی هم هست که می گه: فیل رو چه جوری می شه خورد؟... لقمه لقمه

منظور از این حدیث و این ضرب المثل رو می خوام براتون شرح بدم. ببینین دوستان من آدم باید هدفهای بزرگی رو تو ذهنش داشته باشه ولی نباید به یکباره برای رسیدن به اون هدف گام برداره . باید مسیرتون برای رسیدن به اون هدف را به اهداف کوچک تقسیم کنید و ذره ذره به سمت هدف بزرگ حرکت کنید. اگر تصمیم دارین دکترای مهندسی برق از فلان دانشگاه را تا 10 سال دیگه بگیرین (دقت کنین این یه هدفه و جزئیاتش مشخصه!) باید بگین من تا مثلا ماه دیگه باید این کار رو کرده باشم. مثلا فلان درس رو یه بار مرور کرده باشم (به هدف قبولی در کارشناسی یا کارشناسی ارشد!). هدف کوچک شما می شه خوندن  فلان درس تا یک ماه دیگه.

اگه مسیرتون برای رسیدن به هدف بزرگ رو تکه تکه کرده و بازه های زمانی را کوتاه و اهداف را کوچک و دست یافتنی کنید، کم کم به اون هدف بزرگ نزدیک شده و به آن می رسین! بنابراین شما ممکنه در ابتدا خوردن یه فیل براتون غیر ممکن به نظر برسه ولی اگه لقمه لقمه اون رو بخورین بعد از یه مدت می بینین که فیل رو خوردین و به هدفتون رسیدین! (البته یه بنده خدایی بود این مثال رو که گفتن میگه: آخه مگه گوشت فیل حلاله؟!!!)

راستی دقت کنین که فاصله ی زمانی بین اهداف کوچک که در راستای رسیدن به هدف بزرگ ما هستند از یکماه کمتر نباشد و از 6 ماه هم بیشتر نباشد! همینطور اهداف کوچک باید از لحاظ محتوا به هم نزدیک باشند.

رسیدن به هدفهای کوچک طرح و نقشه و برنامه می خواهد. برنامه ریزی یعنی تبدیل هدف یکماهه به هدف یکروزه.

- دوستان عزیز و همراه من ،  برای رسیدن به خواسته ی خودمان دو نوع تلاش باید بکنیم : 1) تلاش ذهنی : با این تلاش هدف را به خودمان نزدیک می کنیم.

2) تلاش جسمی : یعنی به سمت هدف حرکت کنیم.

مسلما در این صورت خیلی سریعتر به سمت هدف پیش رفته و زودتر به اهدافمان می رسم!

-------------------------------------------------------------------------------------

خوب این هم قسمت دوم از بحث راههای موفقیت و رسیدن به اهداف! بازم ادامه داره و دلم نمیاد براتون ننویسم ! اگه دیگه خسته شدین و این موضوع براتون جذابیتی نداره بگین تا دیگه ادامه ندم . کلی مطلب دارم که براتون بذارم! لطف کنین و میزان علاقتون به این موضوع رو بگین تا بدونم مخاطبینم به این مطلب علاقه دارن یا نه ؟!! اصلا در مورد نحوه ی بیان این بحث هم اگه نظری داریم بگین!

با تشکر از همه ی دوستانی که من رو قابل دونسته و به من سر میزنن . به امید روزی که جوانان ما جوانانی موفق و هدفمند در زندگی باشند...

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 :: 2:38 ::  نويسنده : معین
             

" انا و علیٌ ابوا هذه الامّه "

علی جان ای حقیقت مفهوم پدر

امشب که ابواب حاجت الهی به یمن قدوم نورانیت هزاران بار گشوده تر است نگاه گرم وپرمهر پدرگونه ات را عیدی ما قرار بده.

میلاد اماممان تهنیت باد!

شنبه بیست و دوم تیر 1387 :: 17:40 ::  نويسنده : معین

سلام به همه ی دوستان!

امروز جای همگی خالی رفتم تو جلسه ی سخنرانی دکتر فرهنگ. پیرامون روشهای موفقیت .نمیدونم دکتر فرهنگ رو می شناسین یا نه ! ولی به نظر من سخنران فوق العاده ای بود . حرفی که میزد به دل مینشست و می تونستی قبول کنی ،  چون به وضوح مشخص بود خودش به حرفاش عمل می کنه . امروز در مورد روشها و راه های موفقیت حرف می زد . از ساعت 8 صبح تا 1 بعد از ظهر 400 نفر آدم رو براشون حرف می زد و حتی یک نفر هم از صحبت هاش خسته نمی  شد . بیانش فوق العاده بود.

به ذهنم رسید یه سری مطالب خوبی که پیرامون داشتن هدف و رسیدن به موفقیت گفت رو براتون بنویسم! امیدوارم براتون مفید واقع بشه و بتونین استفاده ببرین . البته حرفاش خیلی زیاد و پر از نکات فراوان بود . من فقط بخشی از اونا  رو براتون ذکر می کنم :

--------------------------------------------------------------------------------

نکته ی اول: بی هدفی قاتل انسانهاست! سعی کنیم همیشه در زندگی هدف داشته باشیم و برای رسیدن به آن تلاش کنیم! باید برای رسیدن به هدف مطلوب پشتکار داشته باشیم.

بذارین تا براتون تفاوتهای مقصد، ارزش و هدف رو بگم. مقصد بسیار گنگ است و دست نیافتنی! مثلا اگر بگوییم میخواهم در زندگی موفق باشم! این هدف نیست مقصد است چون مبهم و گنگ است.

اگر زمینه های مقصد را روشن کنیم ، یک ارزش می شود. مثلا بگوییم می خواهم در درس موفق شوم! زمینه ی این موفقیت روشن شد که موفقیت در درس منظور ماست!

هدف از دل ارزش بیرون کشیده می شود، هدف باید کاملا دقیق وبا جزئیات مشخص باشد. مثلا میگوییم: من می خواهم در دکترای مهندسی برق را تا تاریخ فلان از فلان دانشگاه بگیرم! این می شود هدف زیرا در هدف جزئیات مشخص شده و ویژگی هدف آنست که به محض اعلام ، ذهن ما را درگیر میکند.

نکته ی دوم: حال برای مشخص کردن هدفهای اصلی در زندگی فیلتر هایی است که به ترتیب اولویت بیان می کنم:

1)ضرورت و نیاز

2) ببینیم به کدام هدف علاقه ی بیشتری داریم . ( این را بدانید هرچه اطلاعات ما در زمینه ای بیشتر ، علاقه مندی نیز بیشتر می شود)

3) در کدام هدف بیشتر استعداد داریم.

این فیلترها به ترتیب اولویت است یعنی اگر به کاری علاقه داریم ولی ضرورت ندارد این کار نباید به عنوان هدف اصلی ما باشد!

نکته ی سوم : سعی کنیم ببینیم از زندگی چه چیز هایی می خواهیم نه اینکه چه چیز هایی نمی خواهیم !

بذارین تا یه مثال بزنم. مثلا شما میرین تو مغازه ی سوپر مارکت . از در وارد می شین به فروشنده میگین: سلام آقا! من شیر نمی خوام. کره هم نمی خوام! تازه 2 تا نونم نمی خوام! بیسکوییت هم که اصلا نمی خوام!...

شما مطمئن باشین  با گفتن چیزایی که نمی خواین نمیتونین به اون چیزی که می خواین برسین! طرف همش به خودش میگه: من نمی خوام پشت کنکور بمونم! من نمی خوام تو زندگیم فرد نا موفقی باشم! من نمیخوام این طور نباشم! من می خوام فلان طور نباشم...

ببینین! همش میگیم نمی خوایم اینطور باشیم. به جای اینکه بگیم می خواهیم اینطوری باشیم. مثلا شخص به خودش بگه: می خوام کنکور فلان رشته قبول بشم! با تعیین این هدف به سراغ این برود که برای رسیدن به این هدف چه ملزوماتی نیاز دارد  و برای رسیدن به این هدفش تلاش کنه!

نکته ی چهارم: توصیه هایی در انتخاب هدف:

الف) هدفی را انتخاب کنیم که متعالی باشد یعنی باعث رشد و شکوفایی باشد نه باعث انحطاط.

ب) هدف ها باید دست یافتنی باشند. هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ زمان.

ج)هدف باید جسورانه و معقول باشد.

د) باید محدودیت های ذهنیمان را کنار بگذاریم .

----------------------------------------------------------------------------------------

مطالبی که نوشتم چکیده های کلی از بخش کوچکی از سخنان ایشون بود که بیشتر به صورت تیتر وار براتون نوشتم. اگر در مورد قسمتی ابهامی دارین ویا نیاز به توضیح بیشتر است تعارف نکنین! بهم بگین منم براتون توضیح می دم. ان شاء الله در صورتی که در مخاطبینم علاقه ای در این زمینه ببینم بخش های دیگر سخنرانی رو  براتون می نویسم!

در پناه حق موفق و پیروز و هدفمند باشین

 

دوشنبه هفدهم تیر 1387 :: 0:26 ::  نويسنده : معین

خوب تو پست قبلی یه داستان رو برا شما عزیزان گذاشتم که از کتاب کیمیاگر نوشته ی پائولوکوئیلو بود.

تو این پست تصمیم دارم برداشت شخصی خودم رو از این داستان بگم.

 توی این داستان از یه قصر صحبت شده که در ابتدا یه این صورت توصیف شده : " تاجران می آمدند و می رفتند ، مردم در گوشه و کنار  صحبت می کردند ، گروه موسیقی کوچکی نغمه های شیرین می نواخت و میزی مملو از لذیذ ترین غذاهای بومی جهان آنجا بود" همچنین این توی این قصر به باغها و تجملات فراوان اشاره شده ، بنابراین می توان گفت که منظور نویسنده از قلعه یا قصر بدون شک دنیا و مافیه است. دنیایی که پر از جنب و جوش و سرشار از تجملات و زیورآلات است .

حالا میریم سر اون دو قطره روغن که تو قاشق این آقا پسر بوده! این دو قطره می تونه استعاره از چی باشه؟ به نظر من ( البته تاکید می کنم که برداشت خود منه!!!!) این دو قطره استعاره از ارزشهایی هست که خدا ( تو این داستان مرد فرزانه) به بندش ( که همین آقا پسره هستش!) موقع ورودش به دنیا می ده . ارزشهایی از قبیل فطرت خداشناسی و  خداجویی ، از قبیل ایمان و عمل صالح .

انسان می تونه در قبال این داشته ها و با توجه به این چند سال زندگی پایان پذیر در این دنیا ( تو داستان دو ساعت بود!) می تونه به سه صورت عمل کنه :

1-  کاملا از دنیا بریدن و بی توجهی به دنیا  که نتیجش این می شه که انسان موقع مرگش زیباییها و شگفتی های دنیا که با مشاهده ی اونا به قدرت الهی پی می بره  رو نادیده گر فته است.

2- غرق در دنیا شدن که نتیجه اش این است که  تجملات و زیبایی های فریبنده ی دنیا اونها رو از ارزشهایی که دارن و از فطرت خودشون دور می کنه و خدای خودشونو فراموش کرده و دست خالی از این دنیا میرن .

3- پند اون مرد فرزانه : " راز خوشبختی این است که همه ی شگفتی های جهان را بنگری ، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری "  ( فکر کنم دیگه نیاز به توضیح نداشته باشه! )

 

این برداشتی بود که من در حد و اندازه ی خودم از این داستان کردم. خیلی خوشحال می شم اگه دوستان لطف کنن و برداشت خودشونو بیان کنن .

همچنین جا داره فرا رسیدن ایام مبارک ماه رجب رو هم به همه تبریک بگم و از خدا می خوام همه ی ما رو از رجبیون قرار بدهد.

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 :: 15:31 ::  نويسنده : معین

کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین انسان جهان بیاموزد. پسرک چهل روز در بیابان راه رفت، تا سرانجام به قلعه ی زیبایی برفراز یک کوه رسید. مرد فرزانه ای که پسرک می جست ، آنجا می زیست.

اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید . تاجران می آمدند و می رفتند ، مردم در گوشه و کنار  صحبت می کردند ، گروه موسیقی کوچکی نغمه های شیرین می نواخت و میزی مملو از لذیذ ترین غذاهای بومی جهان آنجا بود. مرد فرزانه با همه صحبت می کرد و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند.

مرد فرزانه به دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد ، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد باز گردد. سپس یک قاشق چای خوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: " علاوه بر آن می خواهم از تو خواهشی بکنم. هم چنان که میگردی ، این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد."

پسرک شروع به بالا و پایین رفتن از پلکان های قصر کرد و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق دوخته بود. پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت.

مرد فرزانه پرسید:" فرش های ایرانی تالار غذاخوری ام را دیدی؟ باغی را دیدی که خلق کردنش برای استاد باغبان ده سال زمان برد؟ متوجه پوست نوشت های زیبای کتابخانه ام شدی؟"

پسرک شرم زده اعتراف کرد هیچ ندیده است. تنها دغدغه ی او این بود که روغنی که مرد فرزانه به او سپرده بود، نریزد.

مرد فرزانه گفت: " پس برگرد وبا شگفتی های دنیای من آشنا شو. اگرخانه ی کسی را نبینی ، نمی توانی به او اعتماد کنی."

پسرک قوت قلب گرفت ، قاشق را برداشت و بار دیگر به اکتشاف قصر پرداخت. این بار تمامی آثار هنری روی دیوار ها و آویخته به سقف را تماشا کرد. باغ ها را دید ، و کوه های گراگردش را، و لطافت گلها را ، و نیز سلیقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت ، هرآنچه را که دیده بود ، با تمام جزئیات تعریف کرد.

مرد فرزانه پرسید: " اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجایند؟"

پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است.

فرزانه ترین فرزانگان گفت : " پس این است یگانه پندی که می توانم به تو بدهم : راز خوشبختی این است که همه ی شگفتی های جهان را بنگری ، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری."

 

درباره وبلاگ

ما شبی دست برآریم و دعائی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جائی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوائی بکنیم
-------------------------------------
کاش بتوانم آن باشم که او می خواهد....
ای کاش!!!!
پيوندها