|
روی ماه خداوند را ببوس Kiss the Lovley Face Of God
| ||
|
خدایا ازینکه نعمت ولایت مداری را (انشالله) به ما دادی و ما را از محبین اهل بیتت قراردادی تشکر میکنم و روی ماهت را می بوسم
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:51 ] [ معین ]
خدایا به خاطر سلامتی که به ما دادی تو را شکر میکنیم و روی ماه تو را می بوسیم [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 10:56 ] [ معین ]
با سلام و تبریک ایام ولادت بانوی عالمیان حضرت زهرا سلام الله علیها
تصمیم گرفتم ازین به بعد توی این وبلاگ به ذکر نعمتهائی که خدا به ما داده بپردازیم آخر هر نعمت هم باید روی ماه خدا رو برای دادن این همه نعمت بوسید.... پس اول از همه: خدایا روی ماه تو را می بوسم که ما را آفریدی خوشحال میشم دوستان در قالب نظراتشون نعمتهائی که خدا بهشون داده رو ذکر کنند تا اینجا جایگاهی باشه برای ذکر نعمتهای الهی
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 10:9 ] [ معین ]
میخواستم اینجا خالی از عریضه نباشه این پست رو گذاشتم
عید امسال رفتم مشهد همین [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 10:2 ] [ معین ]
یلدا رو میگن شب چله ... که از واژه ی چهل گرفته شده!
یلدای امسال دقیقا برای من چهلمین شبی بود که وارد زندگی تازه شده بودم! نسبت یه عدد چهل حس خوبی دارم! کلی مهمونداری کردیم و خسته و کوفته و هلاک شدیم! چه روزهای خوبی ... کاش یه کم درس می خوندم!!!! بدبخت شدم رفت! [ جمعه دوم دی 1390 ] [ 17:23 ] [ معین ]
سلام! هرچی فکر کردم عنوان بذارم نشد! منم دیدم بهترین عنوان بدون عنوانه! آخه عنوانی نداشتم بگم! چون حرفی نداشتم بگم!
اصلا مگه میشه حرفی نداشته باشی بگی و عنوان داشته باشی؟ آخه اینم شد حرف؟ پـ نـ پـ شد برف! چی میگم من تو این هاگیر واگیر؟ اصلا اینجا کجاست؟ من کی هستم؟ [ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 15:37 ] [ معین ]
هیچوقت تو زندگیم اینهمه درگیر و اینهمه مشغول نبودم!
به لطف خدا کارشناسی ارشد امسال قبول شدم تو همون دانشگاهی که لیسانسم رو خوندم و همون رشته خودم! مشغول به کار هم شدم! و اینکه همزمان با درس و کار قراره تا کمتر از دوماه دیگه یه زندگی کاملا مستقل رو شروع کنم! الانم شدیدا مشغول هستم! حتی فرصت نمی کنم بیام اینجا رو گردگیری کنم! [ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 23:24 ] [ معین ]
ازدواج با دختري کر و کور و شل !
محمد پس از کارهاي روزانه کنار نهر جوي آبي خسته و افتاده نشسته بود. آن روز تا دم ظهر يکسره کار کرده بود. به پشت دراز کشيده بود و به ازدواج و آينده خود ميانديشيد. در فراز و نشيب زندگي، درس و بحث طلبگي را نيمهتمام گذاشته و از نجف به «نيار» برگشته بود.
تحت المتن ) ماه رمضون داره به سرعت میگذره ... با سرعت هرچه تمام! دعا موقع افطار برای نیازمندان فراموش نشه! امیدوارم خدا به همه توفیق عبادت و بندگیش رو بده!
[ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 19:18 ] [ معین ]
تا آدم ناراحته... میاد می نویسه تا تخلیه بشه! تا آروم بشه!
ولی وقتی زندگی روی خوشش رو بهش نشون میده میشه عین من! بی وفا ی بی وفا! خیلی بی وفا شدم به وبلاگم! میدونم! چند سال همراه من بود و در کنار من تو سرتاسر زندگیم! نمیتونم ازش دل بکنم! پس گاه گاهی می نویسم تا از یادم نرود ... تحت المتن 1 ) اوضاعم خوبه! همه چی آرومه! روزهای خوبی پیش رو دارم! مشغول به کار شدم و دیگه وقتم ارزش پیدا کرده و کمتر می رسم بیام نت ... ولی میام! نمیتونم این رفیق دوران تنهائیم رو رهاش کنم تنهای تنها! راستی اعیاد شعبانیه رو تبریک میگم . [ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 19:12 ] [ معین ]
[ جمعه نهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:58 ] [ معین ]
سلام دوستان
چقدر پست جدیدم تو سال جدید دیر شد! ببخشید! خواستم تو چند کلمه براتون از اون چیزی که خودم درک کردم بگم ... خیلی خودمونی می خوام براتون بگم. پس بذارین تا از یه مثال شروع کنم! حتماً همه ی شما تا به حال بازی کامپیوتری کردین ... البته اون بازیهائی که مرحله به مرحله هستن! در حین بازی مراحل اول خیلی راحته و آدم به راحتی میگذرونه تا اینکه هربار آدم میره وارد مرحله جدید میشه! آخر هر مرحله هم به نوبه ی خودش سخت تر و سخت تر از سایر قسمتهای بازی میشه! موقعی که آدم مرحله ای رو طی می کنه در ابتدا خیلی خوشحال میشه و احساس میکنه بار بزرگی رو از دوش خودش برداشته و فکر میکنه خیلی کار بزرگی کرده ولی ... ولی حواسش به این نیست که مرحله ی بعدی هم در راهه که مسلماً طراحان بازی اون رو سخت تر و دشوارتر از مراحل قبل قرار دادن! من می خوام بگم زندگی ما هم یه بازیه ... یه بازیه که خود خدا ساختتش برای ما! این بازی هم مراحل مختلفی داره که از آسون شروع میشه و هی سخت تر و سخت تر میشه تا به آخرش برسه! آخرش چیه؟ خوب معلومه ... پس هرچی بهتر بازی کنیم و بتونیم مراحل رو با موفقیت طی کنیم آخرش برنده خواهیم بود و الا ... و اما چی شد من اینها رو گفتم؟ دلم براتون بگه که ۶ ماه از ازدواج من گذشته ... مثل برق و باد! الحمدلله زندگی خیلی خوبی دارم و راضی راضیم! ولی قبل ازدواج و آخر اون مرحله آدم فقط به فکر تموم کردن اون مرحله س! همه تلاشش اینه که از مرحله مجردی خلاص بشه! وقتی اون مرحله تموم شد تازه وارد یه مرحله ی سختتر میشی که توش مسئولیت یه نفر دیگه هم به گردنت میافته ... دیگه همه چیز، دل تو نیست ... یه دل دیگه هم در کنارت قرار میگیره که خیلی باید مواظبش باشی که نشکنه ... دلی که حساس تر از دل توئه! خواستم بگم که سعی کنین حواستون رو به همه مراحل زندگیتون جمع کنین و توخودتون آمادگی عبور از یه مرحله و بازی توی مرحله بعد رو به وجود بیارین! نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه! امیدوارم که همه به آرزوهاشون برسن! خوش باشین و پاینده!
[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 11:15 ] [ معین ]
سلام.
اول بگم سفر بسیار خوبی بود! هرچند کوتاه ولی بسیار پرخاطره ... دعاگوی همه دوستان بودیم! دوم اینکه خواستم بگم این پست آخرین پست منه! اگه تو این مدت خوبی بدی دیدین حلال کنین! چندوقتیه که وبلاگم فقط شده حرفای شخصی ... حرفائی که شاید سالهای سال فقط و فقط برای خودم جذابیت داشته باشه و بس ... دلم می خواد از محول الاحوال بخوام احوال من رو هم حول کنه ... به هر حال سال نو رو به همتون تبریک میگم ... سالی سرشار از موفقیت رو برای همه دوستان خوبم آرزومندم ...
تحت المتن ) نگران نباشین منظورم آخرین پست توی سال ۸۹ بود ... من حالا حالا ها هستم! (البته میدونم هیچکس نگران نشد ولی خوب لازم بود خودم رو تحویل بگیرم! ) [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 11:37 ] [ معین ]
یا امام رضا ...
اومدم فقط بنویسم ... از لطف و مهربونیتون... از مهمون نوازیتون ... ازینکه برای سومین بار در سال ۸۹ بنده حقیر رو مورد لطف قرار دادین و دعوتم کردین ... سال ۸۹ سال پر خاطره و فراموش نشدنی ... البته برای من ... تیرماه ۸۹ اومدم زیارتتون ازتون کلی خواسته داشتم ... یادمه یه جمله ای بهم نشون دادین ... (ر.ک. تیر۸۹) قول می دم اون جمله رو سرلوحه تمام زندگیم قرار بدم! مهرماه ۸۹ بعد از اولین جلسه خواستگاری رسیدم خدمتتون! خودم هنوز نمی دونستم که این مراحل که در پیش دارم به ازدواج ختم میشه یا نه ... ازتون خواستم کمکم کنین توی این انتخاب مهم ... ازتون خواستم اگه این مورد همونیه که می تونه من رو خوشبخت کنه قبل از پایان سال دعوتمون کنین برسیم خدمتتون برای تشکر ... ازتون ممنونم! ازینکه من رو فراموش نکردین ... انشالله امروز عازم مشهدم ... و دعا گوی همه دوستان عزیز ... امام رضا خیلی دوستتون دارم ...
در ضمن سال نو رو هم به همه شما دوستان پیشاپیش تبریک می گم و برای همه رسیدن به آرزوهاشون رو آرزو می کنم!
[ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ] [ 0:28 ] [ معین ]
سلام
این هم یکی از اون گاه و بیگاههائی که دلم برای نوشتن تنگ میشود ولی خواب بر چشمم فشار می آورد و امکان نوشتن برایم نمی گذارد ... زندگیم داره کم کم روی غلتک میافته ... البته هنورز نیفتاده ولی ظاهرا دارم به اون آرامشی که بهش نیاز دارم نزدیک میشم ... میلاد پیامبر اکرم رو هم به همه دوستان تبریک میگم ... جمعه هفته آینده برای من روز بزرگ و خاطره انگیزی خواهد بود ... برامون دعا کنین ... [ سه شنبه سوم اسفند 1389 ] [ 1:14 ] [ معین ]
سلام.
می خواستم عنوان پست رو بذارم ماهنامه ولی خوب دیدم بهتره گاهنامه! دارم تلاشم رو می کنم لا اقل ماهی یکبار وبلاگم رو به روز کنم! ولی خوب دیدم بهتره که گاهی یکبار به روز بشه! حالا فرق ماه با گاه چیه خدا می دونه! به هر حال مهم نیست یا ماهی یکبار یا گاهی یکبار مهم اینه که فراموشش نکنم! بگذریم ... این روزها داره تو دنیا اتفاقات عجیب و دور از انتظاری می افته ... اتفاقات کشور تونس و به دنبال اون مردم مصر که بالاخره در مقابل حکومت دیکتاتوری خودشون قیام کردن ... انگار دنیا داره یه سمت و سوئی دیگه میره ... ابرقدرتها دارن قدرتشون رو از دست میدن! مصر پایگاه بزرگی واسه اسرائیل برای تحت فشار گذاشتن فلسطین بود که اگه به لطف خدا مردم مصر به موفقیت برسن اسرائیل و جایگاهش توی منطقه به شدت سست و شکننده میشه! اینها همش نشانه است برای آنان که درک کنند ... برای موفقیت ملتهای مظلوم دعا کنیم ... البته یه نکته هست و اون هم اینکه هر ملتی برای پیروزی در انقلاب و البته تداوم پیروزیش نیازمند رهبری واحد هستش که این کشورها از اون بی بهره اند ... امید به خدا ...
و اما در کنار تمام این اتفاقات بوسیدن روی ماه خداوند و شکر گذاری اون فراموش نشود ... تا گاهی بعد ... یا حق
[ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 12:6 ] [ معین ]
دنیای وبلاگ دنیای عجیبیست ...
در این دو سه سالی که این وبلاگ رو راه اندازی کردم همیشه سعی میکردم به روز باشم و به دوستام سر بزنم و خلاصه بازدید کننده هام هم بد نبودن! با افراد زیادی هم آشنا شدم ... توی دوستام چندنفری بودند که ازدواج کردند و کم کم فضای وبلاگهاشون شد یه فضای تکراری ... دقیقاً مثل وبلاگ خودم! اون موقع ها بهشون میگفتم آخه چه ربطی داره این دوتا به هم دیگه؟ چرا وقتی ازدواج می کنین دیگه به وبلاگتون سر نمیزنین؟ پیش خودم میگفتم من که هیچوقت مثل اونا نیستم! ولی ...
روزهای جدید و زندگی جدید کلا همه چیز رو عوض میکنه! آدم تازه معنی زندگی کردن رو می فهمه ... تازه می فهمم چقدر زندگی سرد و بی محتوائی داشتم قبل از این ... تا میام دوباره همه امور زندگیم رو دسته بندی کنم احتمالا یه مدت زمانی طول میکشه! برامون دعا کنین ...
[ دوشنبه سیزدهم دی 1389 ] [ 18:29 ] [ معین ]
سلام.
حرف زیاد واسه گفتن دارم ولی نمی دونم چجوری بگم! دیشب بهترین شب زندگیم بود! به امید خدا وارد زندگی مشترک شدم! یه همراه یه همدم یه هم نفس ... بالاخره رسید روزی که می بایست میرسید! نام زیبای علی آغازگر دفتر عشق [ جمعه پنجم آذر 1389 ] [ 11:48 ] [ معین ]
سلام
به زودی عید غدیر در راه است ... عیدی که امسال برای من رنگ و بوئی دیگه داره! برای اومدنش لحظه شماری می کنم! این عید رو به هم دوستان تبریک می گم ! [ یکشنبه سی ام آبان 1389 ] [ 0:28 ] [ معین ]
سلام و دوصد سلام !
امیدوارم همه شماها هم مثل من خوب باشین! نه اینکه خودم خوب باشم منظورم حالم هستش! حالمان الحمد لله خوب است ... مدت زیادیست که از محیط وبلاگم دور شده بودم ... دلم براش یه جورائی تنگ شده بود! می خوام دوباره بیام و بهش یه سرو سامونی بدم! چی شده که می خوام دوباره بیام؟ خوب معلومه! چون یه خبرهائیه! چه خبره؟ این که سوال پرسیدن نداره!!!! آدم تو این سن و سال چه خبری ممکنه واسش پیش بیاد؟
نه بابا عجله نکنین! هنوز خبری نیست شوخی کردم! چرا اینقدر خوشحالی میکنین؟ بابا من یه چیزی گفتم دور هم باشیم! اما خوب خدارو چه دیدی! شایدم خبری شد! فقط می تونم این یک جمله رو بگم: --- روزهای نو سلام ---
[ جمعه بیست و سوم مهر 1389 ] [ 18:28 ] [ معین ]
سلام.
عازم مشهد الرضا هستم ... روزهای خوبی رو دارم سپری می کنم! خدارو شکر میکنم که الطافش رو از این بنده ی خطاکارش دریغ نکرده ... حلالم کنین! دعاگوی همه دوستان هستم ... یا علی [ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 13:34 ] [ معین ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||